محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

216

خلد برين ( فارسى )

به اتفاق جمعى از امراى عظام و فوجى از عساكر نصرت فرجام به استقبال موكب جاه و جلال آن نقاوهء خاندان گوركانى استعجال نموده در تنگ جكجك كه به « دربند آهنين » اشتهار دارد به عز ملاقات آن شهريار عالى مقدار رسيده از جانبين لوازم تعظيم و احترام يكديگر به تقديم رسانيدند . از آن جانب چون سلاطين اوزبك از عبور لشكر نجم بيك با خبر گرديدند غلات و حبوبات را به درون كشيده برج و بارهء هر يك از آن قلاع را مستحكم گردانيدند و نجم ثانى در كمال عظمت و كامرانى نخست لشكر به جانب حصار خزار كشيد و فولاد سلطان كه حاكم آن مكان بود در مقام مصالحه درآمده بعد از تأسيس مبانى عهد و پيمان با اعيان و كلانتران آنجا از قلعه بيرون آمدند و آن روستائى تازه به شهر آمده ، دفتر عهد و پيمان را بر طاق نسيان نهاده به قتل ايشان و تمام مردم قلعه فرمان داد . و چون خاطر از قتل عام مردم خزار باز پرداخت رايت عزيمت به صوب قرشى افراخت . و چون خبر توجه آن بىرحم بىمحابا به شيخم ميرزا حاكم آنجا رسيد از در قلعه‌دارى درآمده برج و بارهء حصار را مضبوط و مستحكم گردانيد و سربازان معركهء جانفشانى به فرمان نجم ثانى حصار قرشى را مركزوار در ميان گرفته به ضرب توپ و زخم تفنگ ، رخنه‌ها در برج و بارهء حصار آشكار كردند . و چون كار بر اهل حصار دشوار گرديد غازيان جلادت شعار به يك بار در شهر ريخته غبار فتنه و گرد بلا انگيختند و شيخم ميرزا اسير سرپنجهء استيلاى سپاه ظفرپناه شده سادات عالى درجات آن ولايت با عيال و اطفال ، پناه به مسجد جامع بردند و ساير مردمان از خرد و بزرگ و پير و جوان قرب پانزده هزار كس به حكم قتل عام كه از موقف جلال آن روستائى خودنشناس صادر گرديد به قتل رسيدند . و سادات كه دوحهء شجرهء طيبهء نبوت و ولايتند چون ديدند كه شعلهء بيداد امير سفله نهاد دود از دودمانها برآورد چون شعله بر حيات خود لرزان به امير غياث الدين محمد بن امير محمد يوسف پيغام دادند كه ما از منتسبان